عمر السهروردي ( مترجم : ابومنصور اصفهانى )
41
عوارف المعارف ( فارسى )
داده است : كه هر آن صيد كه سگ معلّم بكشد يا بگيرد ، حلال است . به خلاف سگان ديگر ، كه در تحت تعليم نيامده باشند . شيخ - رحمة اللّه عليه - گفت : از بسيار مشايخ - قدّس اللّه ارواحهم - شنيدم كه مىگفتند : هر آنكس كه روى مفلحى ناجى نديد ، و به صحبت چنين مسعودى مستسعد نشد ، فلاح نيافت . و اقتداى اين طايفه [ بر جادهء ] رشاد و منهج سداد رسول و اصحاب و تابعين باشد - رضوان اللّه عليهم اجمعين - و همچنانكه صحابه جملگى علوم و آداب از رسول - عليه السّلام - آموختند ، بايد كه مريد دقايق آداب شريعت و طريقت از شيخ بياموزد ، و اين تعليم آنگه دست دهد كه آداب صحبت در خدمت [ شيخ ] رعايت كند ، و تذلّل و تواضع پيش گيرد . و بر بساط انبساط قدم ننهد و صفحهء خاطر از نقوش مناهى پاك مىگرداند . تا آنگه كه قابل انعكاس انوار اندرون شيخ شود . بر مثال چراغ ، كه چراغ اقتباس كنند . و در قطع منازل و مراحل و عروج به مقامات ، مدد از شيخ مىخواهد ، تا بدين واسطه ، ائتلاف روحانى كه در عالم ازل بوده است ، ظاهر شود . شيخ و مريد چنان به هم ممتزج شوند كه : الماء و الرّاح . چون اين پيوند و تسلسل ، دست موافقت و مرافقت در گردن يكديگر آورند . مريد صادق و سالك از مراد و اختيار خود منسلخ شود . و بكلّى خود را ، در مراد و اختيار شيخ گم كند . چون اين حال ، به بركت تربيت شيخ كامل صاحب علم روى نمايد ، با مريد رشيد و نجيب كامل ارادت ، بدين سبب ترقّى يابد ، از حال شيخ با حضرت عزّت به ترك اختيار و تفويض امور با بارى تعالى . آنگه مصدّق باشد در گفتن : « وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ » « * » بر مثال آنكه ، اندرون او قابل حال شيخ بود ، دل او قابل الهامات ربّانى و اسرار سبحانى شود . و بدايت اين موهبت و وفور اين عطيّت ، به واسطهء صحبت و ملازمت نمودن خدمت شيخ ظاهر شود ، و خرقه گرفتن ، مقدّمهء اين دلالت است و مصدّق اين مقالت و محقّق اين حالت حديث امّ خالد است - رحمة اللّه عليها - روايت مىكند : كه وقتى جامههاى بسيار به دولتخانهء نبوّت آورده بودند ، در ميان آن جامهها ، گليمى سياه كوچك نهاده بود . گفت : كيست كه مىخواهد كه من اين گليم در وى پوشانم ؟ حاضران همه خاموش بودند . و هيچكس پاسخ نكرد . بعد از آن فرمود كه : امّ خالد را نزديك من آوريد ، مرا به خدمت حضرت رسالت بردند . چون ، بدان قبلهء اقبال ، و حرم كرم روى آوردم . خواجه تطييب دل مرا و تعليل خاطر مرا ، آن گليم به دست مبارك خود در من پوشانيد . و فرمود : « ابلى و اخلقى » « * * » : بدار و كهنه كن . سه بار [ بفرمود ] . به بركت آن لطف ، آن گليم چندان بماند كه سه بار آن را مىپوشيد و كهنه مىكرد ، و
--> ( * ) مؤمن / 40 : 44 . ( * * ) صحيح بخارى 274 .